خرید بک لینک

قطره های بارون خودشونو درشت و محکم

میکوبیدن به شیشه اتاقم

بااینکه زیر بارون نبودم

ولی صورتم خیس بود

خیس از اشک

چونم از شدت گریه میلرزید

نزدیکه یه ماهه که از آخرین دیدارمون گذشته بود

با مرور این اعداد و ارقام

دوباره قطره های اشک چکید رو صورتم

اشکایی که داغ بود

گرم بود

و خبر از یه دلتنگی بزرگ رو میداد

آسمونم برای من غصه دار بود

و هم چنان میبارید

خیلی دلتنگ ابوالفضل بودم

و با آوردن اسمش چشام تر میشد

دیگه کاسه صبرم لبریز شده بود

باید میدیدمش ...

گل امید تو دلم جوونه زد

لبام به خنده وا شد

قلبم عجیب تند میزد

تندتر از همیشه

توی دلم غوغایی بود

باید مثل هربار دنبال بهونه ای

میبودم تا برم ببینمش

تموم نقشه هایی که از قبل

کشیده بودم رو به یک آن ترسی

فراگرفت که دلهره گرفتم ،

به آقایی که زنگ زدم خواستم اذیتش

کنم ، بهش گفتم ابوالفضل بیخیال

دیگه نیاییم سرقرار اونم

با ناراحتی گفت باشه اگه

تو نخوای زوری ک نی ...

ای جان وقتی صدای گرفتش

پیچید تو گوشم دلم نیومد

ناراحتش کنم ، واسه دیدنش

دل تو دلم نبود بیشتر از

هر موقعی نیازداشتم که ببینمش ،

ابوالفضلم وقتی لحن

محکم منو که گفتم نیاییم

سرقرار شنید بهش برخورده بود

انگار ولی من ک دلم نمیاد اخم

رو پیشونیش بیفته اون ژیگوله هم

خوب نقطه ضعف منو پیدا کرده ،

تا یه چیزی میشه فوری اخم و تخم

میکنه و اونموقعس که دل

خانوم جان غش میره واسش ...

دلم عجیب گرفته بود ، طوری که

بعد هر واژه ای که پشت تلفن

میگفتم بقیشو همراه بغضم

قورت میدادم و صدام بریده بریده

جریان میگرفت تو سیم تلفن ،

عاقایی ماهم حرصی شده بود

از دستم که چرا عین بچه ها نق

میزنم و گریه میکنم آخه خوشش

نمیاد چشای همه دنیاش پراشک شه ،

هی میگفت اون چه صداییه

مهسا ، واسه چی صدات گرفته !؟؟

منم میگفتم اع خوو سرماخوردم

میگفت آره دیگه منم نفهمم و هیچی حالیم نی

اونقدر سرم غر زد تا دیگه قول دادم

گریه نکنم ، دسته خودم نبود انگاری که

یه زخم گنده گذاشته بودن رو دلم ،

شنیدن خبر اینکه قراره سرباز جان

دوماه دیگه بمونه تهران ، شوکم کرده بود

و این بار اختیار اشکام دست خودم نبود ،

اونقدر حرف زد و شوخی کرد باهام

که آروم شدم ، بار دلتنگی که روم فشار آورده بود

دیگه امونمو بریده بود

چقدر سخته ندیدن چشایی که پر از مهربونیه ،

دور بودن از ابوالفضل برای

من یعنی آخر دنیا ، با شوخیایی که

عشقم باهام میکرد قرار فردارو هماهنگ کردیم و

تلفنو قط کردم ، بازم مثه هربار تموم

حرفامونو تو ذهنم مرور کردم و صدای

خندم همه جارو پر کرد ، بعد یه ماه قراربود

عاقایی جان رو ببینم واین برای

من یعنی بهترین و قشنگترین حس خوب دنیا ...

با تموم امیدی که واسه دیدنش

تو دلم بود شب رو سحر کردم

چقدر صبح امروز حال و هوای دیگه ای داشت ،

چقدر من پرانرژی بودم

چه حس خوبیه وقتی داری میری پیش

عشقت و وایسی جلو آینه

بزک دوزک کنی ای جان ، عاقاییمون بهم

میگه خانومم رژ نزن چون اون لبای

خوشجلتو که میخوری سرب داره

و میره تو کلیه و کبدت نابود میشوی

ولی من یه کوچولو برا اینکه رنگ و رو بگیرم

مالیدم به لبام ، ویی که

چقدر خوشجل موشجل شده بودم به قول عاقامون ...

بعد اینکه حاضر شدم نشستم سرسفره

برا عاقاییم نون پنیر لقمه کردم

عاقایی جان و خانومش امروز روزه ۱۲ رمضون رو

زدن زمین من که معافم عاقامونم

میگه آخه اول و آخرش که قرار هس

اون لبای نازتو بخورم و روزم باطل میشه

پس امروزو با اجازه خدا بذار روزه نگیرم

الهی عاقایی بخاطر اومدن

و دیدن من روزه نگرفتی امروز ،

خدایا خودت ببخشش بچمو گناه داره هااا

لقمه هارو گذاشتم تو کیفم و بیرون از خونه رفتم

چقدر امروز نفس کشیدن راحت شده برام

انگار راه ریه هام باز شده بود ، با قدم هایی تند

و سریع خودمو رسوندم

جای همیشگی ، عاقایی جان

کشل از دور روی نیمکت

نشسته بود منتظر خانون جان

از همون فاصله با اون نگاه گرمش

کلی بهم انرژی مثبت داد

لبخند رو لبام بیشتر از هربار خودنمایی میکرد

چقدر منتظر یه همچین لحظه ای بودم

تو بغلش جون گرفتم انگار ، بدنم داغ کرده بود

آخه کلی راه اومده بودم ، وقتی پوف کرد رو صورتم

تا خنک شم ، وای داشتن

دیوونه میشدم ، عشقم کنارم بود

همونی که تا چن وقت

پیش شده بود آرزوم ، داشتمش الان

بوسیدمش ، بغلش گرفتم سفت و محکم ،

کلاهشو که از رو سرش

برداشت دست کشیدم رو سرش ،

تموم خواستنم شده بود ;

دیدن چشایی که مهربون تر از هرباری

الان زل زده بود تو چشام

بازم توی آغوشش ، آیت الکرسی

رو هردو زیر لب زمزمه کردیم

چشامو بسته بودم و با خوندن

هر آیه ای زیرلب توی دلم

واسه خوشبختیمون دعا میکردم ،

چقدر آرامش داشتم

حال و هوام بوی دیگه ای گرفته بود این بار ،

عاقای خل و چلم

از پاهام گرفت و از رو زمین بلندم کرد ،

هی غر میزدم وای ابوالفضل

بذارم زمین خسته نکن خودتو

ولی آخ مگه بچم حرف گوش میداد

تو بغلش آروم آروم تکونم میداد دلم میخواس

زمان متوقف شه و تا

ابد کنارش باشم ، لقمه هایی که براش گرفته بودمو

با ولع خاصی میخورد قشنگ

نگاش میکردم عین این آقاهای شکمو

هر تیکه ای که میذاشت تو دهنش

غر میزد خانومی چرا پنیرش کمه

فقط کره میاد تو دهنم ،

چرا اینقدر کوچیک گرفتی !؟؟

نون نداشتین !؟ خوو بهم میگفتی

یه کیلو پنیر میخریدم براتون

ای فداش بشم من اونقدر بچم

شوخه ک دلم براش ضعف میره

منم هی میخندیدم و میگفتم

عاقاجونی اذیت نکن دیگه

حالا روزتو میخوری بس نی

یه خورده هم غر میزنه ،

باهم دیگه کلی عکس انداختیم ،

وای که چقدر صدای خنده هامون

فضا رو پر کرده بود عشق من بلد نبود

با دستاش قلب درس کنه .

ای جونم خوو بچم هل کرده بود

مثه هربار وگرنه بلده

آقای شوورم برام شعر گفته بود

وتو بغلش که بودم خوند برام

ای جونم براش بره چقدرم قشنگ

گفته بود و این برای من یعنی خوشبختی

عاقایی جونم میسی که به فکرمی

وهمیشه با شعرای قشنگی ک میگی دلمو

شاد میکنی تمومشعرات برام تازگی دارن

ومن دیوونه وار دوسشون دارم و با تموم دنیا

عوضشون نمیکنم عشقم ...

همینجوری که داشتیم باهم عاشقونه

حرف میزدیم دکمه های پیرهنشو

باز کردم ، سرمو گذاشتن رو سینش

وای که چقدر من این خرس پشمالوی

خودمو دوس داشتم

ابوالفضلم هی میگفت خانومی

بیا از بازوم گاز بگیر جاش بمونه

منم گفتم نه آخه دلم نمیاد گناه داری

میگفت نه دیگه بیا نترس درد نمیکنه

دندونامو گذاشتم رو بازوهاش

محکم و سفت فشار دادم

آخ مگه گوشت میومد تو دهنم

همش عضله بود هرچقدری ک فشار میاوردم

به خودم ک جای دندونام بمونه

ابوالفضل میگفت خانومی بیشتر

زور بده ...

ای جووووونم آخ ک

چقدر روز خوبی بود ، خدایا شکر بخاطر داشتنش

عاقای شووور عشق تو تمومه دنیامه

دنیامو دسته هیشکی نمیدم

بی تو میمیرم اینو میدونی

واسه اینه ازپیشت نمیرم

ابوالفضل همیشه کنارم باش

تا من برات خانومی کنم ...

خیلی دوست دارم تنها دل خوشی زندگیم ....

برچسب: نویسنده: یلدا رجبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 3:40

صفحه بندی