خیال میکردم که دیگه همش پیشم میمونه ودیگه چیزی نمیتونه
مارو ازهم دیگه جدا کنه
همش پیش خودم فک میکردم که دیگه نمیذارم مهسام ازم دورباشه
آخه تا اونجایی که یادمون میاد همش ازهمدیگه بنا به دلایلی دور افتادیم
از گرفتن گوشیش توسط باباش وارومیه رفتن من وسرباز شدنم گرفته تا الان که
عشق یکی یدونم دانشگاهه
خدایا فک نمیکنی این همه که از هم دور بودیم بسمون باشه؟
خدای خوبم این همه دلتنگی ودربه دری کافی نیس؟
عوض اینکه بعد این همه سال بهم نزدیک بشیم داریم دورتر میشیم
دوری عاطفی نه ها دوری جغرافیایی
به مهساییم قول دادم که دیگه از چیزی دم نزنم وگلایه نداشته باشم
چون اینطوری همسری منم اونجا اذیت میشه وناراحت
منم که نمیتونم ذره ای ناراحتی عشقمو ببینم نمیخوام اخم به صورت نازش بیاره
ولی به خدا همش باخودم کلنجار میرم که چیکار کنم
یعنی بازم یه دوری دراز مدت توراهه ؟بازم باید منتظربمونم وانتظار بکشم؟
یا مهساییم هر لحظه بتونه خبری ازم میگیره؟یا همسرجونم باز میاد سرقرار ومیبینمش؟
میبوسمش ؛بغلش میکنم
اصن خدایا بازم موقعیتش پیش میاد که بغلش کنم وهمسرمو به آغوش بکشم؟
اصن دوباره میتونم رو پیشونی عشقم بوسه محبت بکارم؟
خیال میکردم با رفتن عشقم به دانشگاه دیگه خانومیم راحت میشه
ومیتونیم باهم هرجاکه بشه بریم وخوش باشیم یا اینکه موقع رفتن
به دانشگاه توماشین پیشش باشم یا اینکه تو دانشگاه باهاش هم قدم بشم
تا با بودنش کنارم همه دردای روحی وجسمیم تسکین پیدا کنه
اولاش بهم قول داده بود که اگه دانشگاه قبول بشه اینکارو میکنه ولی الان که قبول شده
میزنه زیر همه چی ومیگه که ابوالفضل من این حرفارو کی بهت گفتم؟
باشه همسری قبول هرچی تو بگی حتی من به اینم راضیم که هراز گاهی بیام
اونجا لااقل ببینمت وبرگردم یا تو اینجا اومدنی بیای سرقرار پیشم
عشقم اینا که دیگه میشه آره؟؟
شاید از طرف تو راحت باشه وخیالت آسوده باشه که اونجا میری واسه درس
خوندن وتحصیل ولی به خدا من نگرانتم مهسایی
شما قضاوت کنین همسر من وقتی یه سرماخوردگی بهش بخوره
انقد ضعیف میشه ولی تا خونوادش نبرنش دکتر و زورش نکنن خودش با پای خودش نمیره
الانم که تنهاس اگه زبونم لال خدایی نکرده چیزش بشه حاضره عذابشو به جون بخره ولی
به دکتر نره
یا وقتی صبح ها از خواب پا میشه اگه زورش نکنن لب
به صبحونه نمیزنه حتی بعضی وقتا باوجود نخوردن صبحونه ناهارشم نمیخوره
یکی دوماه که نیس دوسال باید اونجا باشه باید به خودش برسه وگرنه دعواش میکنم
دیروز یکی از هم اتاقیای خدمتم رفته بود خواستگاری وجواب بله رو از
پدرومادر دختره گرفته بودن وقتی اومد پیشمون درپوست خودش نمیگنجید خیلی خیلی
خوشحال بود واسه یه لحظه خیلی بهش حسودیم شد اصن خداییش اشک جلوی چشامو
گرفته بود کم مونده بود جلوی دوستام گریه کنم یعنی منم اون روزارو میبنم؟
یعنی میشه یه روزی منو مهسام هم دست در دست هم باهم دیگه بگردیم؟
اصلا میشه منم یه روز شاد وخندون بیام پیش دوستام وبهشون بگم منم دارم با دختری
که آرزوشو دارم ازدواج میکنم وجواب بله رو از پدرومادرش گرفتم؟
خدایا مگه ما تا کی زندگی میکنیم ؟تاکی زنده ایم؟ اصن چند بار زندگی میکنیم تو این دنیا؟
پس چه بهتر میشه که با اونی که دوسش داریم زندگیمونو به پایان برسونیم
خدایا به بزرگیت قسمت میدم دعای همه عاشقان رو اجابت فرما
واونارو به خواسته دلشون برسون
امروزم مهسای من رفته کارای خوابگاهشو ردیف کنه شبم
اونجا موندنی هستن با پدرو مادرش بعدش فردا باباشینا میان ولی همسریم
قراره بمونه خوابگاه چون از پس فردا کلاساش شرو میشه
ولی چقد زود کلاسای عشقم شرو شد کاش بیشتر میموند پیشم
ولی آرزو میکنم خانوم دکتر من تمام واحداشو با نمره بالا پاس کنه ومعدل الف دانشگاه رو بگیره
گفتم خانوم دکتر من تعجب کردین؟؟؟؟؟؟مگه نمیدونین عشق من قراره دکتر بشه قربونش برم
به امید روزی که مهساجونم از دانشگاهش فارغ التحصیل میشه
درپایان خدایا به خداوندیت قسمت میدم که هوای عشق منو تو اون شهر غریب
نگه داری ونذاری یه ذره هم که شده احساس غریبی کنه وهمه جوره حمایتش کنی
اگه هم مشکلی داشت برطرفش کن
خدایا من عشق یکی یدونمو،همسرگلمو،تاج سرمو،همه زندگیمو،
نفسمو،عمرمو،همه هستیمو،تموم وجودمو،خانوم جونمو به خودت میسپارم
مهساجونم میخوام بازم از همینجا بگم که خیلی دوست دارم و
در دوست داشتنت ذره ای کم نمیذارم ،مهسا تو واسه من خود بهشتی
مواظب خودت باش همسرمهربونم 
برچسب: آهنگ فک کن از هیدن,اهنگ فک کن از زدبازی,
نویسنده: یلدا رجبی