آخه به گفته ی خخانوم جونم اینطوری بیشتر میشد باهم
درارتباط باشیم وباهم حرف بزنیم،یا میشه گف که با دانشگاه رفتن همسرم
مهسای من مستقل تر میشد وبیشتر بهم زنگ میزد واس میداد
گذشت وگذشت تاعشق من رف به شهری که قراربود
دانشگاه اونجا به تحصیل بپردازه هردومون از این موضوع کاملا خوشحال و
خرسند بودیم وهی وقت وبی وقت بهم زنگ میزدیم،اس میدادیم واز حال
همدیگه جویا میشدیم میگفتیم ومیخندیدیم،عشقم از خوب بودن و
حال وهوای دانشگاهش بهم میگف ومیشد احساس رضایت رو
دروجود همسرم ببینم وحس کنم به خاطرهمین منم وقتی مهسامو خوشحال
میدیدم شاد میشدم
ولی این روزای خوب طول زیادی نکشید نمیدونم این احساس منه یا دست
سرنوشته که مارو تو این وضعیت قرار داده
هنوز یه ماه نشده که کلاسای خانومم شرو شده که ورق کاملا برگشت
واز همونی که میترسیدم داره یواش یواش اتفاق میوفته
انگار مهسام از حرفیدن باهام خسته شده یا حسم بهم میگه
که مهسای من که همه زندگیمه داره بزور ومجبوری باهام میحرفه
الان وضعیتی پیش اومده که برگشته تو روم وایستاده ومیگه که ابوالفضل
وقتی باهات میحرفم سرم درد میکنه
میگه روزای عادی که
نیستی حالم خوبه ولی وقتی باهات هم کلام میشم سردرد میگیرم
دوسه بار این حرفو واسم تکرار کرده ولی هرسری گفتم عیب نداره
ناراحت بوده یه چیزی گفته قرار نیس که هرچی گف به دل بگیرم
ولی هرباری که زنگ میزدم یه جوری این حرف یا امثال این حرفارو
میکوبوند تو صورتم مثلا اون روز صبح که داشتم به خانوم جونم میحرفیدم
پیش دوستش برگشت گف که ابوالفضل خوشم نمیاد باهات بحرفم
این حرفش مث آب سردی بود که از سر تاپاهام ریخته شد
از حرفش خیلی ناراحت شدم ولی مهساوقتی دید که حرفش بهم برخورده
اومد گف که منظورش اون نبوده وناراحت نشم
دیگه الله اعلم که منظورش چی بود
بازم این حرفشو به فال نیک گرفتم وگفتم حتما ناراحت بوده ویه چیزی گفته
بازم بیخیال ناراحتیم شدم
حالا دیشبم نزدیکای ساعت یازده بهش اس دادم که خانومی چه خبر؟
چیکار میکنی خبری ازت نیس حوصلم سر رفت آخه عشقم
اونم تو جوابم برگشت گف که ابوالفضل دارم درس میخونم گیردادیا اه
امشب میشه بگیری بخوابی؟منم دیگه درمقابل حرفش حرفی نداشتم
که بگم گفتم باشه عشقم مواظب خودت باش دوست دارم خوب بخوابی
اما بعدش بهم اس دا که بیا نت !رفتم نت بعد سلام واحوال پرسی
گف که ابوالفضل اصلا ملاحظم نمیکنی تو چون صبح زود پامیشم
میرم دانشگاه وشبم که درس میخونم بعدش خوابم میادوقتی میام تلگرام
صبحش نمیتونم بیدارشم وخواب میمونم مهسایی به خاطر اومدن به نت سرم منت میذاری؟
منم درمقابل این حرفش باس میگفتم که مهسایی منم صبح زود
ساعت 6پامیشم
ومیرم پادگان وساعت 7شب میام بعدش خسته وکوفته منتظرمیمونم
تا توساعت 11به بعد بیای حداقل یه ذره باهم بحرفیم ویه دوساعتیم
واسه عشقم وقت بذارم اما مث تو هیچ وقت بهت نمیگم که
به خاطرتو نمیتونم بخوابم
دیشب به مهسام گفتم خب مهسایی منم از دیروز سه ساعت خوابیدم
برگشته بهم گفته مگه من نمیذارم بخوابی مشکل خودته که نمیخوابی
حرفش بازم بهم برخورد اما چیزی نگفتم صبح زود که پاشدم بهش اس دادم
بعدش اونم ج دادوباهم خدافظی کردیم
ساعت نه ونیم بود که گفتم همسرجونم رسیدم اونم گف خدارو شکر
وبعدش که دیدم جواب اسمو داد فک کردم کلاسش تموم شده
پرسیدم کلاست تموم شده؟ جواب داد که نه ت شدنی بهم میگه
ساعت یازده وربع بود که باز اس دادم خانوم جونم حوصلم سررف
اخه کی تموم میشی؟اونم ج داد که هنوز مونده
خب چیکار کنم یدونه مهسامو تو این دنیا دارم همش بیادشم
ومیخوام که ازش خبری بگیرم
ولی انگاری این اس دادن من
بدجوری به خانومم برخورده بود وقتی کلاسش تموم شد زنگید
وبعد سلام واحوال پرسی ازم خواست که دیگه سرکلاسش
بهش اس ندم چون تمرکزشو ازدس میده
انگار قبلنا همین کلاسا نبود که بینشون خودش زنگ میزد واس میداد
ولی الان از این که اس میدم ناراضیه
حالا بعدش که قبول کردم وسط کلاس بهش اس ندم بعدش برگش
بهم گف ابوالفضل چرا هر روز بهم زنگ میزنی
واسه چی هی میزنگی؟
میخوای که چی بشه؟
مگه آدم همیشه زنگ میزنه؟
دیگه نتونستم جلوی ناراحتیمو بگیرم وبهش گفتم که شرمنده وقت و
بی وقت مزاحمت میشم وبهت زنگ میزنم
ونمیذارم تو حال خودت باشی چون این دله که همش
سراغتو میگیره ودلیل ومنطقم حالیش نیس باشه اگه زنگ زدن من
ناراحتت میکنه
قسم میخورم که دیگه زنگ نزنم بعدش ازش خدافظی کردم
نمیدونم چرا اینطور تغییر کردی مهسا قبلن که نمیشد بحرفیم بهم میگفتی
ابوالفضل وایستا برم دانشگاه عوض این روزایی که نتونستیم بحرفیمو درمیاریم
وبه کوری چشم بدخواهامون همش باهم دیگه میحرفیم اما الان چی؟
الان دیگه علنا بهم میگی واسه چی هر روز زنگ میزنی بهم


ازهمون چیزی که میترسیدم داره آروم آروم اتفاق میوفته هی
میترسم یه روزی همه این چیزا فقط بشه واسمون خاطره
دوست دارم عشق جاوید ودوست داشتنی من خدا به همرات
برچسب: گلایه از سرنوشت,
نویسنده: یلدا رجبی