خرید بک لینک

حس نوشتن ک بهم دس بده دیگه

ساعت و زمان حالیش نیس

دیگه نباید منتظر لحظه ها و اتفاقای خاص و ناب

بود برا نوشتن ، دلتنگی ک امون آدمو ببره

شاید بشه با نوشتن چن سطری آرومش نکرد ولی خب

برا دل خوشی دلمم که شده مینویسم این بار

حال و حوای نوشتن ندارم امروز ، فقط هرچی

رو ک ذهنم هجی کنه میارم رو صفحه ...

آقایی من میدونستی ،خیلی قبل تر از تو من سرباز شدم

سربازنگاهت...سرباز قلبت.....

خاکی..گرسنه خسته..خواب آلود....

عزیزدلم من خود سربازتم...

سربازچشمای پاکت...

تاابد خودم نگهبانی وکشیک چشمات رو میدم....

من سرباز توام ، ببین آش خوری چقد بهم میاد....

ببین چه آشی از دلتنگی واسم پختی...

تاابد خودم نگهبانی چشماتو میدم.....

فقط بااین شرط که بذاری من تنها سربازش باشم....

خسته نمیشم ، خوابم نمیبره قول میدم فرمانده...

فرمانده فقط شماناز این سربازکوچولو روبخروببین

تو جبهه های جنگ چه شهیدی واست میشه....

چشمای گریون این روزام

باید سندی باشه واسه وفاداری....

آقای فرمانده ببخش ک این روزا

تو هستی و من سرم شلوغه

و کمتر بهت میرسم ، حالم بی دلیل بده

ولی به تو که فکر میکنم

خوب میشه حالم ، دوست دارم ابوالفضل ...

برچسب: نویسنده: یلدا رجبی تاريخ: يکشنبه 28 شهريور 1395 ساعت: 3:40

صفحه بندی