
قلبت که بی نظم زد از همیشه عاشقتری
اشکت که بی اختیار ریخت از همیشه
دلتنگتری ، شبت که با درد گذشت
از همیشه درگیرتری ، از چی برات بگم
وقتی نگفته هام با درد عجین شده ، حس میکنم
دلم غمگین ترین دل روی زمین شده ، روزا که میگذرن
اما محاله که حسم عوض بشه ، آخه هرشب یه ذره شعر
روح خرابمو سمت تو میکشه ، از تپش های نامنظم قلبم ،
از اشکای پی در پی که امونم نمیدن ، از خنده های الکی که
بعدش جاشو میده به یه بغض کهنه و دردناک ،
یا از شروع اوج درگیری با خودم
باتو ، با بحث های بیخود و لجبازی های
الکی که میکنم و آخرشون
همیشه تو مقصر بودی ، یا از حرفای بی ربط
و نامربوطی ک میزنم
و هربار باعث ناراحتیت میشم ،
از اخلاق سگیم و آرامش از دست رفتم
بگم یا از زندگی دونفرمون ، از حال و هوای عاشقیمون
از دلتنگیای من برای تو که تمومی ندارن انگار بگم !؟؟؟
خوشحالم که روز به روز عشقم نسبت بهش بیشتر میشه
هیچ وقت فکر نمیکردم بخوام دوسش داشته باشم ولی الان
مگه میشه این موجود دوست داشتنی رو عاشقونه نپرستید ...
هنوزم همون عاشقیمون بعد چن سال
پابرجاست بیشتر از روزای قبل ولی
از وقتی ک رفته سربازی انگار یه تیکه از تموم
وجودمو گم کردم ، بی قراری هام
بیشتر شده، دلم هرساعت و هرلحظه ای میخوادش ، با اینکه
عاقای ابوالفضلم سعی میکنه
یه وقتایی مرخصی بگیره ولی بازم
آروم نمیشم ، وقتی از بغلش دورم وقتی
نمیتونم تو چشای مهربونش
زل بزنم و دنیامو توش ببینم
تموم آشفتگی های ذهنم و دردم روزمانی میشه حس کرد ک
عشقم کنارمه و اونموقع داستانی
جدید شروع میشه ، شاید بخاطر اینکه
دلم میخواد بالجبازیام و کارای بچگونه ای ک میکنم آرومم کنه
شاید دارم حسی بدی ک تو روزای نبودنش بهم دس داده رو
بیدارمیکنم ، آخه من به نبودنش عادت ندارم
دلم میسوزه وقتی هرباربهم میگه مهسا اینجا خیلی داره بهم
سخت میگذره ، میگه چقدره دیگه
باید صبرکنم تا تورو خانوم
خودم کنم تا خیالم از بابت همه
دنیا راحت شه ، سینم میسوزه
وقتی میبینم عشقم این همه داره بهش
سخت میگذره و اونوقت همه اینا
رو میریزه تو خودش، موقعی ک باهم تلفنی
حرف میزنیم و صدای مهربونش
میپیچه توگوشم شاده میخنده شوخی
میکنه باهام ک من فکر و خیال
هیچی رو نکنم ، ولی من اینارو میدونم
و هربار با حرفام ناراحتشمیکنم ،
میدونی تو زندگی یه لحظه هایی هست که دلت میخواد
مثل پنیر پیتزا کش بیان ، طولااانی! تمام نشه
مثل لحظهٔ تموم شدن یک مکالمه تلفنی
وقتی هنوز دلت نمیآید گوشی را بذاری کنار
انگار که تهماندهٔ صداش هنوز توی سیم تلفن هست
مثل چشمهایی که وادارت میکنند سرت رو بندازی
پایین و زمین رو نگاه کنی،
گویی که مغولی شمشیرش رو گذاشته روی گردنت!
مثل خدافظی ها . وقتی که هی دلت نمیاد
بری و میگی : کاری نداری؟!!!
دیگه خداحافظ...؛ واقعاً خداحافظ...!
مثل گم شدن ماشینی در پیچ خیابان
وقتی که میخوای تا آخرین لحظه بدرقهاش کنی
اینا از اون دسته حسرتهای خوشایند زندگی هستند.
من فکر میکنم فقیر کسی نیست که پول نداره یا
کفش پاره میپوشه ، فقیر کسیه که تو زندگیش
از این دست لحظههای کشدار نداره همین لحظههایی که
وقتی یادشونمیفتی، تهش با خودت میگی کاش تمام نمیشد ...
کاش هیچ وقت تموم نشه عشق من نسبت به تو
و دیوونه وار پرستش کنم تویی رو که تموم زندگیم شدی
تا انتهای این ابدیت ....
برچسب:
نویسنده: یلدا رجبی